تبلیغات
آرزو گم کرده
 

تخریب خانه پدری حسین منزوی

نوشته شده توسط :ahad
چهارشنبه 1 شهریور 1391-07:28 ب.ظ

پستی بخاطر منزوی // اما این بار به بهانه تخریب خانه پدریش!!

دیروز سه شنبه 31 مرداد 1391 در حالی خبر تخریب خانه پدری حسین منزوی پدر غزل معاصر روی سایت خبرگزاری‌هایی چون مهر و فارس رفت که زنجان دز بی اطلاعی شدیدی قرار داشت. جای تاسف است که مسئول فرهنگ و میراث استان زنجان این خانه فاقد اعتبار لازم جهت ثبت دانسته (فکر کنم ایشان فقط به قدمت بنا را می‌بینند و مانند حدکثر زنجانی ها شناختی از حسین منزوی ندارند و نمی‌دانند پدر غزل معاصر یعنی چه!) و خانه‌ای را که زمانی محل رفت و آمد افرادی چون عمران صلاحی، محمدعلی بهمنی و .... به سبب ناآگاهی، بی‌توجهی مسئولان در چشم برهم زدنی با خاک یکسان می‌شود. جهت آشنایی با طرز تفکر و نگاه مسئولان استان به این موضوع خواندن مطلب روزنامه مردم نو می‌تواند مفید ( و البته تاسف بار) باشد. ای کاش روزنامه مردم نو به‌عنوان یک روزنامه زنجانی زودتر از سایر خبرگذاری‌ها به اطلاع رسانی در این مورد می‌پرداخت.

و اما غزل این پست:

لیلا دوباره قسمت ابن السلام شد                  عشق بزرگم آه چه آسان حرام شد

می شد بدانم این که خط سرنوشت من           از دفتر کدام شب بسته وام شد؟

اول دلم فراق تو را سرسری گرفت                 وان زخم کوچک دلم آخر جذام شد

گلچین رسید و نوبت با من وزیدنت               دیگر تمام شد گل سرخم ! تمام شد

شعر من از قبیله ی خون است خون من         فواره از دلم زد و آمد کلام شد

ما خون تازه در تن عشقیم و عشق را             شعر من و شکوه تو رمزالدوام شد

بعد از تو باز عاشقی و باز ... آه نه                  این داستان به نام تو اینجا تمام شد.


ادامه مطلب


نظرات() 

داغ پاره ای برای ((حسین منزوی))

نوشته شده توسط :ahad
پنجشنبه 8 تیر 1391-10:28 ب.ظ

بار دیگر منزوی، این بار داغ پاره‌ای براش از غلامرضا طریقی


جهان در هجر ((شمس))ی ((مولوی)) شد!

همان که گفته می‌شد می‌شوی شد

اجل مجموعه‌ی شعر تو را بست

غزل یک بار دیگر ((منزوی)) شد!


از مجموعه شعر " هر لبت یک کبوتر سرخ است "





نظرات() 

هفته آخر آموزش سربازی

نوشته شده توسط :ahad
پنجشنبه 1 تیر 1391-04:27 ب.ظ

نمیدونم چطور شد که هفته آخر تصمیم گرفتم از دوستام توی آسایشگاه بخوام اسم چندتا کتاب خوب رو که خوندن بهم بگن، وقتی از چندنفر پرسیدم، از این کارم خیلی استقبال شد و چندتا از بچه ها ازم خواستن در آخر لیست کتاب ها رو به اونا هم بدم. خلاصه آخر کار لیست جالبی درست شد بالغ بر 100 کتاب شامل رمان، شعر، کتابهای فلسفی و تاریخی و ....

البته بسیاری از کتابها خیلی معروف بودن مثل "صد سال تنهایی" یا "دنیای سوفی" ولی کتابهایی هم بود که اصلا اسمش رو نشنیده بودم مثل "روی ماه خدا را ببوس" یا " انسان در جستجوی معنا" و بعضی ها ضمن معرفی کتاب میگفتن که نمیتونی پیداش کنی و فقط به این امید میگفتن که اگه یه روزی اتفاقی جایی دیدم بگیرمش مثل کتاب " صد شعر از این صد سال" .

و یک نکته جالب و البته قابل حدس این بود که افرادی که مطالعه زیادی داشتن رفتار بسیار پخته تری در دوران آموزشی داشتن و این موضوع مستقل از نوع کتابهایی بود که خونده بودن. فلسفه، تاریخ، شعر و هر موضوع دیگه تاثیر نسبتا واحدی روی رفتار افراد داشته و در یک کلام آنها را فهمیده تر کرده بود و من  حسرت میخوردم که چرا مطالعه خیلی کمی داشتم؛ اونجا بود که به خودم قول دادم بیشتر برای مطالعه وقت بزارم.

دیروزم تصمیم گرفتم از این به بعد هر کتابی رو که میخونم خلاصه ، یا جملات برجسته و خوبش و یا نکته برداری های خودمو بزارم تو وبلاگ.

نمیدونم چرا بی اختیار یاد تصمیم کبری افتادم!!!!!

پی نوشت: خیلی خوشحال میشم توی این کاری که دارم شروع میکنم بهم کمک کنید و نکته برداری هاتون رو از کتابهایی که خوندید یا خواهید خوند را بزارید تو وبلاگ.

تا یادم نرفته بگم اگه لیست کتابها را خواستید بگید ایمیل کنم





نظرات() 

سکانس بعد! شعری که بخاطرش توی آمار تاخیر خوردم

نوشته شده توسط :ahad
پنجشنبه 11 خرداد 1391-11:57 ب.ظ

خیلی جالبه یه شعر رو تقریبا همزمان هم یک دوست دانشگاهی برات ایمیل کنه هم توی آسایشگاه پادگان برات بخونن
سعید نریمانی تو پادگان این شعر رو برام خواند منم تصمیم گرفتم بزارمش تو وبلاگم چند لحظه پیش که چک میل کردم دیدم که محمد موسوی هم تقریبا در همان روز برام ایمیلش کرده
با تشکر از هر جفتشون
و اما شعر فوق العاده ی
محمدعلی پور شیخ‌علی که وقتی سعید داشت میخوندش زمان آمار گذشت و تاخیر خوردم! (در زمانهای خاصی از سربازا آمار حضور غیاب میگیرن)

پت…پت…،چراغ از نفس افتاد ؛ تا پدر آمد سراغ خلوت مادر/ سكانس بعد
نه ماه بعد غنچه ی سرخی شدی ولی مادر شبیه یك گل پرپر / سكانس بعد

تو چار ساله بودی و عشق ت پرنده بود یك اتفاق ساده دل ت را مچاله كرد
گنجشك پر،كبوتر…و در كل پرنده پر مادر پریده بود و پدر پر/سكانس بعد

-«ابرو كمون شونه بلندم ! لالالالا گلدونه ی دلم،گل گندم ! لالالالا كی میشه حجله ت م ببندم!؟لالالالا…»

مادر بزرگ با نوه اش در سكانس بعد
یك خانه داشتند ته كوچه ی زمین دور از تمام مردم دلسرد بی خیال
در فصل بی بخار زمستان قشنگ بود بر شیشه ها بخار سماور! / سكانس بعد



كیف و كتاب دخل به خرج ش نمی رود ‹‹ باید-نبایدی › كه به منطق نمی خورد
آقای ناظمی كه سراپا شكایت است: -«گمشو لجن ، برو دم دفتر ! › / سكانس بعد

مادربزرگ حادثه ی بعدی تو بود او را ببر و زیر لحد خاك كن ! – همین –
یك فاتحه بخوان و به یك ‹ ارث ! › فكر كن ! - به جا نماز بی بی كوثر! -

همین سكانس – در متن –
# كارگردان سگ خلق و بد دهن از پشت دوربین به همه پارس می كند
و كات می دهد به تو كه : -« این چه طرزش است ؟ با این پلان مسخره تف بر سكانس بعد #

بازار ریشه ریشه تو را جذب می كند تو شاخه شاخه در لجن روز مرگی
تو برگ برگ زرد تر از روزهای قبل در دست بادهای شناور / سكانس بعد

- « آقا لبو ببر ! لبوی داغ حال می ده ! خانم لبو بدم !؟ »
- « بده آقا ! »
كه ناگهان ؛ موهاش توی باد دل ت را به باد داد آن دختر تكیده ی لاغر / سكانس بعد

دختر ولی پرید و خمارت گذاشت ، بعد میخانه بود و نم نم سیگارهای تلخ
با یاد چشم های خمارش تو بودی و بعد از دو بطر ، بطری دیگر/ سكانس بعد

یك دستمال یزدی و یك پاتوق مدام { مردی مزاحم دو-سه تا خانم جوان }
چاقو به دست می رسی و قاط می زنی : - « هی ! با تو ام ، كثافت عنتر ! /

سكانس بعد – زندان –
شروع حرفه ی جرمی بزرگ تر یك طرح كاد واقعی از مجرمان پیر
استاد كار می شوی و می زنی جلو با چند سال سابقه كم تر! / سكانس بعد

- « آزادی ت مبارك ! »
- « ممنون ! ولی…شما !؟ »
- « من شاعرم ، همانكه تو را خلق كرده است اما ببخش، خالق خوبی نبوده ام
من قول می دهم كه تو در هر سكانس بعد هر جور خواستی بروی زندگی كنی یك كار و بار عالی با یك زن قشنگ … »

# خواباند بیخ گوشم ، زل زد به چشم هام چیزی نگفت ؛ رفت .

شبی در سكانس بعد
او قرص های كوچك آرامبخش را با چای تلخ بسته به بسته به حلق ریخت
تا خواستم به متن بیایم كمك كنم پشت سكانس های فراموش Fade شد






نظرات() 

در یك مهمانی‎

نوشته شده توسط :ahad
جمعه 29 اردیبهشت 1391-06:18 ب.ظ

در یك مهمانی هستیم. میزبان و اكثر مهمان ها را می شناسم اول آنها را مثل پرسوناژهای یك نمایش معرفی می كنم و بعد برویم سراغ اصل نمایش.

صاحب خانه عاقله مردی ست حدود پنجاه و پنج ساله، با سر طاس، چشم هایی پف كرده، شكمی به قد یك دهل، و رخت و لباسی بسیار لوكس و اوتو زده. خانمش به چشم خواهری، بسیار زیبا و حدود بیست و پنج سال از شوهر كوچكتر.
مدعوین: زن و شوهری فارغ التحصیل دانشگاه اند كه همكلاس بوده اند و ازدواج كرده اند. مرد حدود بیست و هفت سال و زن حدود بیست و پنج سال دارد. پدر دختر را می شناسم، در یك آبادی كشاوزر بوده. دختر در همان آبادی دیپلم می گیرد و می آید تهران و ضمن كار معلمی لیسانس می گیرد (چون فقط با همین ها كار داریم از معرفی بقیه پرسوناژها می گذریم)

حالا خوب به ظرافت این بازی درام كه اسم آن را زندگی و روابط اجتماعی و آداب معاشرت می گذاریم دقت كنید.

آقایی از مهمان ها داشت می گفت از محصولات پتروشیمی صدها نوع لوازم خانه و غیره درست می كنند. خانم میزبان به دختری كه گفتم پدرش كشاورز است نگاه كرد تا ببیند حواسش به تعریف آن مرد هست یا نه. وقتی دید حواس دخترك جمع است، دوید وسط حرف آن مرد و گفت:"منظور از پتروشیمی همان كودشیمیا ئی ست كه رعیت ها به زمین می دهند!؟"(كلمه "رعیت" را بكار برد، نه "كشاورز"، !)
فكر می كنید كه او بدون منظور این سوال را می كند؟ آیا نمی داند در جمعی كه یك دختر كشاورز نشسته و تقریبا همه او را میشناسند، نفس استعمال آن كلمه چه حقارت، رنجش و حساسیتی ایجاد می كند؟ چرا او خوب می داند دارد چه می كند، خوب می داند با چه وسیله ای باید نیششش را بزند و میزند.

بعد از آن واقعه من هم مثل بعضی دیگر، دخترك را گه گاه زیر چشمی نگاه می كردم. طفلك اول سرخ و هیجانی و بعد پژمرده شد و ساكت نشست، كاملا محسوس بود كه در خودش فرو رفته، تیر به هدف خورده بود.

نیم ساعتی از این ماجرا گذشت و از هر دری سخنی. خانم دیگری از مدعوین داشت می گفت یك خواستگار برای خواهرم آمده. دختر كشاورز كه تا آن وقت دمغ و بی حرف نشسته بود برقی از ظفرمندی در چشم هایش درخشید و نگذاشت آن خانم حرفش را تمام كند، پرسید:"خواستگار چند سالش است؟"
می بینید تیرها با چه ظرافت و زیركی رد و بدل می شود!؟ حالا نوبت خانم صاحب خانه است كه افسرده و دمغ در خود فرو برود و بیندیشد كه الان این فكرها از ذهن حاضرین می گذرد كه" این زن بی شخصیت بد بخت جوانی و زیبا یی اش را به پول این مرتیكه كله طاس شكم گنده كه بیست و پنج سال از خودش بزرگتر است و حكم پدرش را دارد، فروخته".

ماهیت روابط ما این است. آخر سر هم با هم دست دادیم،"از زیارتتون خوشوقت شدم" گفتیم؛ و خداحافظ تا مهمانی- و در واقع تئاتر و نمایش بعدی.

مهمترین انگیزه ما از از دیدن یكدیگر میل نیش زدن و آزار رساندن است. شما فكر می كنید چرا من این این مبل های تمام استیل ساخت آلمان را كه ماهی یكبار هم روی انها نمی نشینم، با هزار جان كندن و قرض و قوله خریده ام و اینجا گذاشته ام؟ برای اینكه دل تو را بسوزانم، برای اینكه احساس بی عرضگی و شكست و اینكه من برنده این رقابت هستم در تو ایجاد كنم.(من كه اینطورم، امیدوارم تو نباشی)

و سوال این است كه چرا با وجود این همه نیش و آزاری كه بر یكدیگر وارد می كنیم، با وجود این همه تلخی و نفرتی كه در روابط داریم و با وجود این همه ترس و حساسیتی كه از نیش یكدیگر داریم بازهم دور هم جمع می شویم و "از زیارت یكدیگر خوشوقت؟"

به نظرم مهم ترین علتش این است كه قوت و غذای "شخصیت" ما در دست دیگران است، "شخصیت" ما وابسته به قضاوت دیگران است. با وجود همه آزارهایی كه بر ما وارد می كنند ناچاریم هر روز شخصیت خود را به امید تایید بر آن ها عرضه كنیم. من می دانم كه آن زن بازهم رعیت بودن پدرم را وسیله آزارم قرار خواهد داد، ولی چه كنم؟ چگونه بدون قضاوت او تصویری از "چیزی بودن" خود داشته باشم!؟ "شخصیت" من تنها در رابطه با تو "شخصیت" است و وجود دارد. اگر تو نباشی كه "به به" و "احسنت" بگویی، من شعر خوبم را برای كی بخوانم؟" برای دل خودم؟" والله دروغ است، بالله دروغ است!
و آن وقت من انسان پوچ باید چشمم را بر اصالتم و فطرتم ببندم و تمام زندگی و هستی ام را بر سر این بگذارم كه آیا تو به حرف من "به به" خواهی گفت یا "اَه اَه".

محمد جعفر مصفا/از کتاب "زندگی و مسائل"
( با تشکر از حسین غایبی)




نظرات() 

تو سربازی هم شعر لذت بخشه

نوشته شده توسط :ahad
جمعه 22 اردیبهشت 1391-07:47 ق.ظ

تقدیم به همه پسرایی که سرباز هستن یا سربازی رفتن یا قراره برن

با ان دهان که رازی است نه بسته نه گشاده

حرفی  نگفته داری   یا   بوسه ای    نداده؟

حرفی که میتوان داشت  اما نمی توان گفت

چون حرف  کودکانی   تازه  زبان   گشاده

یا بوسه ای   معطل  بین  دو حس   کجتاب

بین لب    و تزلزل  بین     دل   و    اراده 

ور شرم راه بسته است بر حرف و بوسه باهم

بگذار تا بگردند یک دور شرم و باده

انگاه باش لختی تا هر دو را ببینی

مستی سواره در پیش شرم از پی اش پیاده

ور باز هم نگفتی حرف نگفته ات را

بگذار من بگویم لب بر لبت نهاده

باد این دریدگی را از حجب غنچه اموخت

چندانکه کرد شرمت شوق مرازیاده

رازی است با تو عشق مثل زمین و خورشید

عشق از تو زاده است اه ! اما تو را که زاده؟

حسین منزوی







نظرات() 

نمیدونم

نوشته شده توسط :ahad
شنبه 26 فروردین 1391-09:53 ب.ظ

بجای ارسال مطلب ، مطالب قبلی رو پاک کردم راستش رو بخوایید برا خودم تکراری شده بود چه برسد به دیگران!(البته بغیر خودم کسی اینجا سرنمیزه و راستش دیگه از کسی نمیخوام مطالبم رو بخونه آخه میخوام خودم باشم)
جمعه شب ( 25 فروردین 91) میلاد بهم گفت تو آموزش خودت باش! جوابش رو اینجا میگم ، عزیز سخته! نمیشه البته اینجا شاید بشه!




نظرات() 




درباره وبلاگ:



آرشیو:


آخرین پستها:


پیوندها:


پیوندهای روزانه:


نویسندگان:


آمار وبلاگ:







The Theme Being Used Is MihanBlog Created By ThemeBox