تبلیغات
آرزو گم کرده - در یك مهمانی‎
 

در یك مهمانی‎

نوشته شده توسط :ahad
جمعه 29 اردیبهشت 1391-05:18 ب.ظ

در یك مهمانی هستیم. میزبان و اكثر مهمان ها را می شناسم اول آنها را مثل پرسوناژهای یك نمایش معرفی می كنم و بعد برویم سراغ اصل نمایش.

صاحب خانه عاقله مردی ست حدود پنجاه و پنج ساله، با سر طاس، چشم هایی پف كرده، شكمی به قد یك دهل، و رخت و لباسی بسیار لوكس و اوتو زده. خانمش به چشم خواهری، بسیار زیبا و حدود بیست و پنج سال از شوهر كوچكتر.
مدعوین: زن و شوهری فارغ التحصیل دانشگاه اند كه همكلاس بوده اند و ازدواج كرده اند. مرد حدود بیست و هفت سال و زن حدود بیست و پنج سال دارد. پدر دختر را می شناسم، در یك آبادی كشاوزر بوده. دختر در همان آبادی دیپلم می گیرد و می آید تهران و ضمن كار معلمی لیسانس می گیرد (چون فقط با همین ها كار داریم از معرفی بقیه پرسوناژها می گذریم)

حالا خوب به ظرافت این بازی درام كه اسم آن را زندگی و روابط اجتماعی و آداب معاشرت می گذاریم دقت كنید.

آقایی از مهمان ها داشت می گفت از محصولات پتروشیمی صدها نوع لوازم خانه و غیره درست می كنند. خانم میزبان به دختری كه گفتم پدرش كشاورز است نگاه كرد تا ببیند حواسش به تعریف آن مرد هست یا نه. وقتی دید حواس دخترك جمع است، دوید وسط حرف آن مرد و گفت:"منظور از پتروشیمی همان كودشیمیا ئی ست كه رعیت ها به زمین می دهند!؟"(كلمه "رعیت" را بكار برد، نه "كشاورز"، !)
فكر می كنید كه او بدون منظور این سوال را می كند؟ آیا نمی داند در جمعی كه یك دختر كشاورز نشسته و تقریبا همه او را میشناسند، نفس استعمال آن كلمه چه حقارت، رنجش و حساسیتی ایجاد می كند؟ چرا او خوب می داند دارد چه می كند، خوب می داند با چه وسیله ای باید نیششش را بزند و میزند.

بعد از آن واقعه من هم مثل بعضی دیگر، دخترك را گه گاه زیر چشمی نگاه می كردم. طفلك اول سرخ و هیجانی و بعد پژمرده شد و ساكت نشست، كاملا محسوس بود كه در خودش فرو رفته، تیر به هدف خورده بود.

نیم ساعتی از این ماجرا گذشت و از هر دری سخنی. خانم دیگری از مدعوین داشت می گفت یك خواستگار برای خواهرم آمده. دختر كشاورز كه تا آن وقت دمغ و بی حرف نشسته بود برقی از ظفرمندی در چشم هایش درخشید و نگذاشت آن خانم حرفش را تمام كند، پرسید:"خواستگار چند سالش است؟"
می بینید تیرها با چه ظرافت و زیركی رد و بدل می شود!؟ حالا نوبت خانم صاحب خانه است كه افسرده و دمغ در خود فرو برود و بیندیشد كه الان این فكرها از ذهن حاضرین می گذرد كه" این زن بی شخصیت بد بخت جوانی و زیبا یی اش را به پول این مرتیكه كله طاس شكم گنده كه بیست و پنج سال از خودش بزرگتر است و حكم پدرش را دارد، فروخته".

ماهیت روابط ما این است. آخر سر هم با هم دست دادیم،"از زیارتتون خوشوقت شدم" گفتیم؛ و خداحافظ تا مهمانی- و در واقع تئاتر و نمایش بعدی.

مهمترین انگیزه ما از از دیدن یكدیگر میل نیش زدن و آزار رساندن است. شما فكر می كنید چرا من این این مبل های تمام استیل ساخت آلمان را كه ماهی یكبار هم روی انها نمی نشینم، با هزار جان كندن و قرض و قوله خریده ام و اینجا گذاشته ام؟ برای اینكه دل تو را بسوزانم، برای اینكه احساس بی عرضگی و شكست و اینكه من برنده این رقابت هستم در تو ایجاد كنم.(من كه اینطورم، امیدوارم تو نباشی)

و سوال این است كه چرا با وجود این همه نیش و آزاری كه بر یكدیگر وارد می كنیم، با وجود این همه تلخی و نفرتی كه در روابط داریم و با وجود این همه ترس و حساسیتی كه از نیش یكدیگر داریم بازهم دور هم جمع می شویم و "از زیارت یكدیگر خوشوقت؟"

به نظرم مهم ترین علتش این است كه قوت و غذای "شخصیت" ما در دست دیگران است، "شخصیت" ما وابسته به قضاوت دیگران است. با وجود همه آزارهایی كه بر ما وارد می كنند ناچاریم هر روز شخصیت خود را به امید تایید بر آن ها عرضه كنیم. من می دانم كه آن زن بازهم رعیت بودن پدرم را وسیله آزارم قرار خواهد داد، ولی چه كنم؟ چگونه بدون قضاوت او تصویری از "چیزی بودن" خود داشته باشم!؟ "شخصیت" من تنها در رابطه با تو "شخصیت" است و وجود دارد. اگر تو نباشی كه "به به" و "احسنت" بگویی، من شعر خوبم را برای كی بخوانم؟" برای دل خودم؟" والله دروغ است، بالله دروغ است!
و آن وقت من انسان پوچ باید چشمم را بر اصالتم و فطرتم ببندم و تمام زندگی و هستی ام را بر سر این بگذارم كه آیا تو به حرف من "به به" خواهی گفت یا "اَه اَه".

محمد جعفر مصفا/از کتاب "زندگی و مسائل"
( با تشکر از حسین غایبی)




نظرات() 


[خجالت]
یکشنبه 25 تیر 1391 12:56 ب.ظ
ممنون از داستانی كه گذاشتین
داستان جالبی بود
پنجشنبه 8 تیر 1391 10:56 ق.ظ
ما بیچاره كجا اذیتش كردیم
ما واذیت
حرفشم نزن
پاسخ ahad : منم تصدیق میکنم که اذیت نمیشم و تلاش میکنم کشف کنم کی هستن که ....
تلاش برای کشف لذت بخشه!
هاشمی
دوشنبه 29 خرداد 1391 07:45 ب.ظ
احد جان داستان خیلی خوبی بود. ولی خودمونیما خوانندگان پستات بدجوری اذیتت میکنن. نگران نباش داداشی من باهاتم ای سرباز دلیر اسلام
پاسخ ahad : :)
بی اسم
سه شنبه 23 خرداد 1391 07:34 ب.ظ
تو هم گیر سه پیچ نده دیگه دیگه
چیکار داری اسممونو
به نام خدا
.
.
.
من
.
.
.
.............
پاسخ ahad : من گیر ندادم ، ب من گیر دادن!!!!!!
پنجشنبه 11 خرداد 1391 03:30 ب.ظ
راستی بچه ها چند وقته از صاحب سایت ، احدرو میگم خبری نیست فكر كنم نمیاد مرخصی اگه هم میاد جوابای مارو نمی ده الان 1یا2هفته ای میشه داریم سایتو می چرخونیم احد كجاااااایی بیا دیگه هر روز من به این سایت سرمی زنم، اومدی به سوالای بچه ها جوب بده بفهمم كه اومدی بی خبر نذاری ...................
پاسخ ahad : من دوساعت پیش رسیدم!
پنجشنبه 11 خرداد 1391 03:11 ب.ظ
گفتم غم تودارم گفتاد غمت سرآید
پ نه پ میخوای تا آخر عمر غم تو رو داشته باشم
این چطوره؟
پنجشنبه 11 خرداد 1391 12:30 ب.ظ
دقت كردید
وقتی دعواهاتون با یكی تموم میشه تازه كلی جواب های دندونشكن به ذهنتون میرسه.....................................
پاسخ ahad : دقیقا
چهارشنبه 10 خرداد 1391 05:22 ب.ظ
نگاه كردی دیدی جوك گذاشتم بدون پیداكردم ............... ولی دیدی نه نذاشتم ناراحت نشو بدون تمام سعی ام رو كردم....... ولی خوبشو پیدا نكردم ناراحت نشیا اگه نذاشته باشم
چهارشنبه 10 خرداد 1391 05:17 ب.ظ
اگه جوكها خنده دار باشن من میزارم ولی چرتن 10یا20تا خوندم تمام چرت چرت میخوام خوبشو بزارم ولی نمیشه.......... اگه میتونی فردا صبح یه نگاهی بنداز به این سایت بدون اگه خوبشو پیدا كنم میزارم یادت نره
بی اسم
چهارشنبه 10 خرداد 1391 09:09 ق.ظ
بچه ها امتحانمو دادم اومدم خیلی سخت اومده بود مخصوصا هندسش وای
یه دون ام كه شده جوك بزارین بدواین دیگه چرا وایسادین منو نگاه میكنین
پاسخ ahad : شما؟
بی اسم
سه شنبه 9 خرداد 1391 07:13 ب.ظ
بچه ها یه جوكم واسه من بزارین ................................... دیگه خسته كوفته كسی كه داره هنگ می كنه ازبس درس خونده داره میمیره بسه دیگه چه قدر بگم
دوشنبه 8 خرداد 1391 07:45 ب.ظ
اون دوستی كه دل گرفته بود این جوك رو بخونه عالی 20..........................
یه روز یه ماشینی با پلاك تهران ص از چراغ قرمز رد میشه پلیس لر میره پشت سرش می گه ماشین تهران صلی الله علیه وسلم بزنه كنار خوب بود نه؟ من كه خودم خیلی خوشم اومد .....................
م.م
دوشنبه 8 خرداد 1391 07:23 ب.ظ
مرسی از داستانتون عالی بود ............................................ بچه ها دلم گرفته به نظر شما من چی كار كنم

دوشنبه 8 خرداد 1391 12:10 ب.ظ
بچه ها درمورد سربازی حرف نزنین ول كنین دیگه
[قلب] دوست
پنجشنبه 4 خرداد 1391 12:17 ب.ظ
مرسی از داستانی كه گذاشتی.........

ازنظرهای بچه ها فهمیدم كه سربازین اگه دلتون تنگ میشه اشغال نداره مثل باد میگذره میره ............... بی خیال
پاسخ ahad : سربازی انصافا خوش میگذره
البته باید ضدحال هایی رو فرمانده میزنه رو همون لحظه شیفت دیلت کرد
[چشمک]
پنجشنبه 4 خرداد 1391 12:09 ب.ظ
فكرنكنم لذتبخش باشه .................. اونم چی سربازی
پاسخ ahad : خیلی هم لذت بخشه
فقط تصور کنید چندنفر دور هم نشستید و دیوان حافظ دست به دست میشه و هر کی ی غزل میخونه
لذت بخشه یا نه؟
البته در نظر داشته باشید همه اینا بعد از ی روز کاملا پر تحرکه
ناشناس
چهارشنبه 3 خرداد 1391 05:52 ب.ظ
سربازی سخت میگذره نه؟ كی مرخصی میدن؟ دلت تنگ میشه نه؟ الهی الهی الهی....................
پاسخ ahad : 1- خیلی سخت نیست (نیروی انتظامی مگه سختم میگیره!!!!!!!!!چشمتون روز بد نبینه)
2- هر موقعه به فرمانده اجازه بدن که مرخصی بده
الهی الهی الهی ناشناس
سایه
چهارشنبه 3 خرداد 1391 05:47 ب.ظ
خوب بود
امیدوارم بهتر بشه......
سه شنبه 2 خرداد 1391 06:53 ب.ظ
سربازی لذت بخشه؟
پاسخ ahad : بله
نه
بله
بعضی وقتاش
سه شنبه 2 خرداد 1391 06:51 ب.ظ
مرسی

دستتون درد نكنه
دوشنبه 1 خرداد 1391 08:27 ق.ظ
Thank you
بی اسم
یکشنبه 31 اردیبهشت 1391 11:21 ق.ظ
خوب بود [دست
دستت درد نكنه
یه دوست
یکشنبه 31 اردیبهشت 1391 09:56 ق.ظ
مرسی
پاسخ ahad : مرسی
(بازم گلی به گوشه جمالت که نوشتی دوست اینجا همه یا ناشناسن یا بی اسم)
بی اسم
جمعه 29 اردیبهشت 1391 05:29 ب.ظ
چه داستانه جالبی مرسی
پاسخ ahad : خواهش میکنم البته باید از نویسنده اصلیش تشکر کرد
(باز یک بی اسم دیگر! به نظرات شد)
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ:



آرشیو:


آخرین پستها:


پیوندها:


پیوندهای روزانه:


نویسندگان:


آمار وبلاگ:







The Theme Being Used Is MihanBlog Created By ThemeBox